عشق و دیوندگی
در زمانهای دور که هنوز پای شهر به زمین نرسیده بود . فضیلتها و تباهیا دور هم جمع شده بودن .
ذکاوت گفت : بیاید بازی کنیم ، مثلا قایم موشک .
دیوانگی فریاد زد : آره قبوله ، من چشم می زارم .
همه قبول کردند .... ..... ....
دیوانگی چشماش رو بست و شروع کرد به شمردن ..... یک....دو.....سه.....
همه به دنبال جایی بودند تا قایم شوند.... .....
نظافت به میان ابرها رفت و هوس به مرکز زمین رهسپار شد.
دروغ رو که می گفتند به کویر میره به اعماق دریا رفت.
طعم خوش به داخل سیب سرخ رفت....
حسادت به داخل یه چاه رفت .....
آرام آرام همه پنهان شدند و دیوانگی همچنان ما شمارد .... هفتاد و سه....هفتاد و چهار .... اما عشق هنوز جایی پیدا نکرده بود ....
معطل بود و نمی دانست به کجا برود.....
تعجبی هم نداره ..... آخه پنهان کردن عشق خیلی سخته ....
دیوانگی داشت به صد می رسید که عشق پرید وسط یه دسته گل رز و آروم نشست.
دیوانگی فریاد زد دارم میام..... دارم میام.....
همون اول تنبلی را پیدا کرد ..... آخه تنبلی هیچ تلاشی واسه قایم شدن نکرده بود.
بعد نظافت رو پیدا کرد و ....... همی طور همه رو پیدا کرد ....
ولی از عشق خبری نبود .....
حسادت از روی حسودیش آروم در گوش دیوانگی گفت : عشق وسط گل های رز قایم شده....
دیوانگی یه شاخه از درخت رو کند و با قدرت پرت کرد لای گل های رز....
صدای ناله بلندی اومد.....
عشق از پشت گل ها بیرون آمد .....
دستهاشو جلوی صورتش گرقته بود....
و از لای انگشتاش خون می چکید .....
شاخه چشم های عشق رو کور کرده بود ..
دیوانگی که بد جوری ترسیده بود .... با شرمندگی گفت :
حالا من چیکار کنم ...؟ چطور جبران کنم....؟
عشق جواب داد : مهم نیست دوست من تو دیگه نمی تونی کاری بکنی ....
فقط می خوام ازت یه خواهش کنم ....
از این به بعد یار من باش تا راه را گم نکنم ....
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدمهایی عاشق سرک می کشند .......
لطفا برداشت خودت رو از این مطلب برام تو نظرها بگو......