تابستون!

قشنگه دنیا بعضی وقتها!

مثلا وقتی به چیزی میرسی که خیلی وقته براش تلاش میکردی. مثلا وقتی که بخاطر چیزی شاد میشی. وقتی کنار خانواده هستی و این شادی رو با مغز استخونت حس میکنی. دیوانه وار زیباست!!

تنها اتفاق بدی که برای من میفته در این لحظات اینه که هیچ حس و حالی برای نوشتن و ثبت کردن اون لحظه ندارم. اصلا نمیتونم ذهنم رو جمع کنم، غیر ممکنه برام!!

ولی برعکس..

وقتی پر درد و مشکل و غصه میشم،

خیلی دقیق و متمرکز میشم و قشنگ فوکوس میکنم روی چیزی که میخوام، مثل نوشتن یا آهنگ ساختن.

انگار که اصلا هنر من بدون غم نمیشه. نمیدونم چرا، ولی واقعا نمیشه!

حس میکنم وقتی غمگینم خوبم. وقتی غمگینم آرامشی دارم که قابل وصف نیست. خیلی چیزها در کنترل من هستن اون لحظه. نمیدونم، شاید..

 

ولی از ته دلم میخوام همه شاد باشن، مخصوصا شما دوست عزیز!

آن لحظه..

چیزی دیدم در چشــمانـت

   آن لحظه

      که ندزدیــدی نگـاهت را، 

                                    بر خلاف همیشه

     دیدم شیطنت هــای خســته و پیــر تو را

         مثل محکوم حبس هفتــاد ســـال بود


دیدم آن لحظه

              باران را


آهنگی که الان از این وبلاگ در حال شنیدن هستید کاری هست که چند شب پیش توسط بنده ساخته شد.

کوتاهه، ولی یکی از اونهایی هست که من عاشقش هستم و خواهم ماند.

اسم آهنگ: "That moment" یا همون "آن لحظه"

هیچوقت نخواستم اثر هنری رو معنی کنم و با کلمات یه قفس درست کنم براش. این نوشته بالا رو هم به پای ترجمه نگذارید، فقط احساس این لحظه و شخصی من به این آهنگ هستش که با حروف ابرازش کردم.

این مسئله برای آهنگهای قبلی وبلاگ هم صدق میکنه :)